این داستان از سایت استان نیوز گرفته شده است:

دانش آموزان که علاقه چندانی به درس خواندن نداشتند، و همه خوشی های خود را در بازی و تفریح می دیدند، از هر ترفندی استفاده می کردند تا به نحوی از محیط کلاس رها شوند! معلم نیز که خود فرد دلسوزی نبود، معمولا به تعطیلی کلاس تن می داد! در میان بچه ها پسرکی بود بنام "الیاس" که مغز متفکر دانش آموزان تنبل به حساب می آمد. در واقع او بود که با برنامه ریزی ها و خط دادن هایش به بقیه دانش آموزان، موجب به ثمر نشستن نقشه هایش می شد. معلم بی مسئولیت و تنبل نیز از خدا خواسته با بهانه های ناب موافقت می کرد و کلاس را به تعطیلی می کشاند. تعطیل شدن کلاس و حضور دسته جمعی دانش آموزان در حیاط مدرسه علاوه بر اینکه آنها را سرگرم و شاد نگه می داشت، زمینه فروش تخمه های آفتابگردان "الیاس" را هم فراهم می آورد! پدر الیاس بقالی داشت، در آمدش هم بد نبود ولی همیشه سعی می کرد تا بازار مدرسه را نیز از دست ندهد؛ او روزانه چند کیلویی از تخمه ها را توسط پسرش در مدرسه به فروش می رساند، و این روال تا مدتها ادامه داشت، تا اینکه یک روز خبر رسید معلم دیگر برای تدریس به این مدرسه نمی آید! از قرار معلوم، مدیر مدرسه که بسیار انسان شریف و دلسوزی بود وقتی متوجه عدم دلسوزی و رسیدگی به وضع دانش آموزان از سوی معلم می شود و یقین پیدا می کند که وی به پیشرفت دانش آموزان توجهی نداشته و کلاسها زیاد تعطیل می شوند، تحقیقاتی انجام می دهد که به دنبال آن پی می برد ایشان در کنار تدریس در مدرسه،  به خرید و فروش خودرو نیز مشغول است و از آنجا که این کار درآمدی به مراتب بیشتر از درآمد معلمی دارد اهمیت چندانی به مدرسه و وضع دانش آموزان نمی دهد. همین مسئله باعث شد تا مدیر عذر معلم بی مسئولیت را خواسته و شخص دیگری را جایگزین وی نماید. بر خلاف آموزگار قبلی، معلم جدید فردی جدی و مصمم بود که به کارش عشق می ورزید، تنها شغلش معلمی بود و تنها عشق او خدمت و پیشرفت دانش آموزان؛ به هیچ عنوان گول ترفندهای الیاس را نمی خورد و کلاسها نیز دیگر تعطیل نمی شدند! حتی چکه کردن سقف کلاس که حاصل نوک چتر الیاس بود هم نمی توانست کلاس را به تعطیلی بکشاند. با اندرزهای معلم جدید، دانش آموزان هوشیار تر شده بودند، نمره هایشان بهتر و معدل آنها بیشتر؛ آنها دیگر نظم و انضباط را می فهمیدند و همگی با دیدن روند صعودی پیشرفت خود احساس غرور می کردند. این تنها الیاس بود که از وضع جدید ناراضی به نظر می رسید و از هر فرصتی استفاده می کرد تا وجهه معلم جدید را خدشه دار نماید؛ او می گفت: این یکی معلم خیلی بد اخلاق است، برای دانش آموز احترامی قائل نمی شود، دست بزن دارد...! اگر چه بسیاری از این وصله ها به معلم دلسوز نمی چسبید ولی به هر حال، در میان دانش آموزان کسانی هم بودند که تحت تاثیر تبلیغات الیاس او را باور کنند! با وجود اینکه بچه ها خود شاهد دلسوزی های معلم جدید بودند، ولی سخن پراکنی های الیاس تمامی نداشت و بارها توانسته بود با تهمت و کذب گویی اثرات سهمگینی را به جو کوچک مدرسه مان وارد نماید. روزی از روزها که زنگ استراحت به صدا در آمده بود، در حیاط مدرسه معلم الیاس را در حال فروش تخمه آفتابگردان دید و دید که چگونه بچه ها با گوش دادن به حرفهای الیاس، در تایید او سرشان را تکان می دهند. دقایقی بعد، از بلندگوی دفتر مدرسه "الیاس رجبی" را صدا زدند، وقتی او به دفتر رفت، بابای مدرسه او را به نزد معلم راهنمایی کرد. در آنجا معلم به او گفت: پسرم!  لطفا دیگر چیزی برای فروش به مدرسه نیار و بجای این کارها به درست برس!، برای اینکه معدلت بسیار پایین شده و ممکن است مردود شوی! در ضمن بگذار بچه ها هم درسشان را بخوانند! الیاس که دیگر فضایی را در مدرسه برای مانور دادن نمی دید، غمگین و با سری افکنده از دفتر بیرون رفت. از فردای آن روز علاوه بر خود الیاس، پدر بقالش نیز علیه این معلم دلسوز، تبلیغات سوء نموده و از هیچ تلاشی برای بدنام کردن معلم دریغ نمی کردند. حملات آنها چنان دامنه دار بود که بیشتر اهالی محل را به معلم خوب مدرسه بدبین کرده بود، تا آنجا که حتی عده ای فریب خورده  او را فردی فاسد خواندند و در صدد آزار وی برآمدند!  روزی شیشه های کلاس درسش را فرو ریختند، روز دیگری در حالی که سوار بر موتور سیکلت قدیمی اش به خانه برمی گشت، با سنگ کمرش را نشانه رفتند، ظلم به این معلم فداکار تمامی نداشت ولی او همچنان سکوت کرده بود و به کارش ادامه می داد؛ موتورش را هم به آتش کشیدند تا مجبور شود تا پایان ماموریتش درمدرسه پیاده رفت و آمد کند. اما با تمام این مصائب معلم به کسی باج نداد و از عقیده و آرمانش دست برنداشت. با هر زحمتی ماموریتش را در مدرسه به پایان رساند و دانش آموزانش با موفقیت به مقطع بعدی صعود کردند، و تنها الیاس بود که مردود شد! از اینرو پدرش سال بعد او را به مدرسه ای دیگر فرستاد و با ایجاد روابط دوستانه با مسئولین مدرسه جدید، تلاش می کرد تا به نحوی گلیم فرزندش را از آب بیرون بکشد. سالها بعد عده ای از دانش آموزان مدرسه در مراسمی همدیگر را پیدا کردند؛ با دیدن یکدیگر خیلی خوشحال شده و همدیگر را در آغوش گرفتند. لحظه جالبی بود، هر یک از انها برای خود آدم مهمی شده بود! استاد دانشگاه، مهندس، رئیس بانک، دکتر و...! خاطرات گذشته را مرور می کردند و گاهی با یادآوری بعضی خاطرات اشک می ریختند؛ محمود پرسید: راستی از الیاس چه خبر؟! حسین گفت: با خانواده از این محل رفته اند، ولی شنیده ام اعتیاد او را تا مرز نابودی برده! با شنیدن این حرف، همگی متاثر شدند و کسی دیگر نخواست از الیاس بگوید! سپس از معلم بی مسئولیت سخن به میان آمد که یکی از دوستان گفت: او درحال حاضر یک نمایشگاه بزرگ اتومبیل خارجی دارد و با فرزندانش آن را اداره می کنند. ناگهان محمود در حالی که به قاب عکس آذین شده با گل نگاه می کرد، آهی کشید و گفت: یادت بخیر شهید! صاحب آن عکس کسی نبود جز همان معلم دلسوز و فداکار ما که بعد از پایان ماموریت خود در مدرسه کذایی، داوطلبانه به جبهه رفت و در طلائیه با تیر مستقیم بعثی ها به پیشانی اش به خیل شهدا پیوست تا ما، بقال و تاجر خودروهای خارجی همگی امروز در کمال امنیت زندگی کنیم  و به پای هم نپیچیم! این مراسم یادواره معلم شهید "علی محمد حسینی" بود که هر سال به همت یکی از دانش آموزان قدرشناسش برگزار می شد!